تبليغاتX
گرانبها ترین ها فدای تو ای راستی و پاکی - bimantanha.BLOGFa.Com
هر چیزی که دلم بخواد
گرانبها ترین ها فدای تو ای راستی و پاکی


درد دل

من دنيامو گم کردم

 

سلام. نمی دونم چه جوری بهتون بگم که چقدر دل تنگم چقدر خسته ام می خواهم خودمو رو پيدا کنم. خسته ام از اين همه هياهو از اين همه صدای های ترسناک دمبال يه خلوت يه سکوت دمبال يه تنهايی، يه تنهايی می خوام خالی از هر هراسي مثل بچگی ها داد بزنم، پر بزنم، بخندم و گريه کنم اما به جرم بزرگی اسيرم، اسير زندگی و صداهای ترسناکش. خسته تر از هر لحظه و هر ساعتم می خوام نفس بکشم اما نه اينجا ميون اين همه مردم پست. کاش می شد خالی از هر احساسی شد. می خوام ديوانه باشم يا کودکی در آغوش يا مرده ای در قعر زمين از اين همه رنگ و صدا از اين همه نيرنگ و پليدی خسته ام . می خواهم خودم باشم، من باشم، منی که دنياش  خيلی با اين دنيا فرق داره بايد که رها شد يا به خود رسيد يا بی هدف سرگردان شد در اين دنيا چقدر خودمو حقير می بينم که حتي نمی تونم در اين دنيا صدای قلب خويش را بشنوم حتی در اين سکوت ظلمانی شب برای قلب من مجالی نيست که فرياد زند و بگويد که او هم هست و می خواهد زندگی کند. خسته ام از اين حصار تنگ زندگی خسته ام از همه ی صدا ها و رنگ ها همه ی  صورتک های رنگی، خسته ام از لبخند اجباری، خسته ام از گريه های پنهانی.

من چگونه خود را فرياد زنم در ميان اين همه ...........

                                                                                         از طرف: ......

N نوشته شده در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 0:56 توسط هه ژار |

باورم کن باور من  باورم کن صادقانه     باورم کن ای دليل پرسه های عاشقانه

فقط برای تو. آری برای تو

برای چشم های پر مهر و عطوفت تو، من هنوز عاشقانه می نويسم.

اين را باور کن که در تنهايی خويش تنها در افکار پيچيده و مبهم خود زيبايی چشم های عاشق ترا ترسيم می کنم. ودر هر بيت شعرم از معنای نگاههای گرم و صميمی تو هزاران واژه  می نويسم.

من از افق طلايی قلبت زندگی را آغاز می کنم و همراه تو با کوله باری از باورهای عاشقانه قله های سپيد فردا را فتح خواهم کرد و اين بار فرياد خواهم زد، اسمت را از بلندای فرداها تا بدانند که دوست دارم  ترا به ارزش همه زندگی کردن ها.                                                                         

باورم کن که در اين دنيا همه چيز غير باور است جز عشق.

عشق دريچه ايست بسوی زندگی

عشق دريچه ايست پر از باور

                          

N نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 1:34 توسط هه ژار |

عید نوروز
سلام به شما دوستان و همراهان همیشگیفرا رسیدن سال نو و نوروز باستانی را به شما و خانواده محترمتان تبریک عرض میکنم و آرزوی خوشبختی و شادکامی را در تمامی لحظات آن دارم.

امیدوارم که سال جدید سالی پر از خیر و برکت و سربلندی ترای شما باسد.                                                               

                                                                از جمله :  (a m z)

                                     

                            سال نو مبارک

                             

N نوشته شده در چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 4:4 توسط هه ژار |

افق روشن
 

افق روشن

 

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهيم کرد

         و  مهربانی دست زيبايی را خواهد گرفت.

روزی که کمترين سرود

                                بوسه است.

        و هر انسان برای هر انسان، برادری است.

روزی که ديگر درهای خانه شان را نمی بندند

                                قفل افسانه ايی است

         و قلب، برای زندگی بس است.

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است.

         تا تو به خاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردی.

روزی که آهنگ هر حرف

                               زندگی است

        تا من به خاطر آخرين شعر رنج جست و جوی قافيه نبرم.

روزی که هر لب ترانه ای ست

        تا کمترين سرود،

                                بوسه باشد.

روزی که تو بيايی برای هميشه بيايی

         و مهربانی با زيبايی يکسان شود.

روزی که ما دوباره برای کبوترهايمان دانه بريزيم ....

 

و من آن روز را انتظار می کشم

      حتی روزی که ديگر نباشم.

           

                         ***************

بگذار ای اميد عبث، يک بار

                                     بر آستان مرگ نيازارم

باشد که آن گذشته ی شيرين را

                                   بار ديگر به سوی تو بازارم.

 

                         *********

 

« - من گور خويش می کنم اندر خويش

                     چندان که ياد از دل برخيزد

                            يا اشک ها که ريخت به پايت، باز

                                 خواهد به پای يار دگر ريزد »

                                                                            احمد شاملو

                          ******************

 

 

N نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 23:41 توسط هه ژار |

بی وفایی

همه روى زمين، شرق و غرب عالم با اين عظمت و گسترش در نظر كسى كه حق معرفت الهى دارد و ولايت پروردگار را در دل خود پذيرفته مثل يك سايه است.
 سايه در حال زوال كه ثبات و اصالتى در آن نيست. گاهى انسان براى رهايى از گرماى آفتاب به سايه پناه مى‏برد اما به اعتماد سايه براى مدت طولانى برنامه‏ريزى نمى‏كند. بلكه به چشم يك امر زود گذر به او نگاه مى‏كند بناى زندگى را بر رضاى الهى و راه خدا كه امر لايزال و لايزول و ابدى است بنيانگذارى كنيد.
 سپس فرمود: آيا آزاده‏اى وجود ندارد كه اين (لماظه) پس مانده غذاى دهان را جلو كسانى كه رغبتى به او دارند بيندازد؟

N نوشته شده در چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 1:14 توسط هه ژار |

Great Spirit

I have not forgotten what has brought me to where I am today

آنچه مرا به اينجا که اکنون هستم، رسانيده است را از ياد نبرده ام

Open my heart to the healing wholeness of nature

قلب مرا بر کمال شفابخش طبيعت بگشا

We are all related, and through this I will find serenity

ما همه با هم همبسته ايم و اين موجب آرامش من می گردد

Great Spirit, God, Creator of All Cleanse my Spirit and wash my soul

There is always room for You here

ای روح بزرگ! خداوندا! ای خالق تمامی هستی! روح مرا پاک گردان و جان مرا شستشو ده

اينجا هميشه جای توست

 

N نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 14:7 توسط هه ژار |

کوله باری از غم در سینه دارم
 

  

............. باور کن.

 

شب سو سو کنان شهر را وداع گفت و تلنباری از سکوت و وحشت به شهر بخشيد گنجشکان بر بالاترين درخت نارون نغمه می خوانند و بانگ اذان از مناره های شهر خواب مردگان را سبک می بخشد صوت کارخانه ها به صدا درآمده و کارگران دسته دسته در آغوش تنگ کارگاه های تاريک جا گرفتند مدير مدرسه زنگ را تکان سنگينی داد و بچه ها در سوزش سرما با اندام های لاغر خود کوره راهها را پيمودن .شهر هياهوی ماشين بود و زندگی در انديشه زمان مرده بود، کارکنان بانک با چشم های خواب آلودشان مشغول شمردن بودند و يتيمان با شکم های پف کرده جوی خيابان را به اميد يافتن سکه ای تماشا می کردند رهگذران کوچه ها را در گمراهی می پيمودند و با نگاهی خسته همديگر را می نگريستند گويی نفرين ديرينه با همديگر دارند شهر در آرامش و خشم قانون ورطه می خورد و نظم را چراغ های قرمز وسبز چشمک زن سر چهار را هها نمايان می ساخت گويی مهر سرنوشتی مختوم به اين زندگی خورده است که چنين در انتخاب نفس ها پستان شهر را در آغوش می کشند.

همه ديروز را خوب و به يادماندنی ياد می کنند وه چه يادگاری؛خورشيد گام هايش را شرمگين بر می دارد و شب در تکرار خود از سکوت موج می بخشد گويی شهر را تبرّک خاک گورستان گرفته و سالها پيش مرده است صدايی نمی آيد سگی ولگرد در حسرت آشنا شدن با يک غريبه به دنبال تکه نانی قدم های خود را آهسته حرکت می بخشد و پاسبانی سکوت خواه ، قانون مردم شهر را به تعادل عادت می دهد.

امروز طوفانی سخت می وزد درختان ريشه هايشان را ب او می بخشند و روح شهر در بين لحظه ها پيش ستارۀ گمشده مرگ خود را در گوشه ای از آسمان ديد و مردم شهر در خواب سنگين فرو رفته اند و زلزله ای در کمين شهر آرزوی سنگين در کوله دارد فردا بايد تقدير را در کتيبه ای ديگر نوشت.

آه. از خواب می پرم عرق سردی بر پيشانی ام است چه کابوسی نه هرگز چنين ذهنيتی در فکر من جا نداره .من به وجود تو دلخوشم تو به من قول بده ناخدايم شوی در طوفان زندگی گر چه کوله باری از غم در سينه دارم ولی همه چيز را به تو تقديم می کنم حتی سينه ام را بی وجود تو هيچ سبزه ای را سبز نمی دانم، باورکن.

مثل شبهای برفی خالی ام از ستاره.

 Sh.

 

N نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 3:35 توسط هه ژار |

اصطلاحات کلیدی(2)
 

سلام دوستان. خوبين که.

اينم سری دوم  اصطلاحات کليدی. اميدوارم که به دردتون بخوره. منم از مهربونيهاتون بی خبر نذارين.

I’ll cook your goose

آشی برات بپزم که يک وجب روغن روش باشه

Long time no see

پارسال دوست، امسال آشنا

His days are numbered

آفتاب عمرش لب گور است

Why are you making faces

چرا داری ادا در مياری؟

Caution demands that you keep quiet

شرط احتياط آنست که تو ساکت بمانی

Don’t mention it; I did my duty

اختيار دارين. وظيفه ام رو انجام دادم

Don’t be so damned fussy

اينقدر ادا اطواری و نباش

Let’s get to the point

بيايد بريم سر اصل مطلب

You’re the pride of us

تو افتخار ما هستی

We shouldn’t abandon our hope

ما نبايد اميدمان رو از دست بديم

 

N نوشته شده در چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 23:53 توسط هه ژار |

دخترم زن پدرم بود
سلام به همه دوستان.

چند روز پیش توی اینترنت گشت میزدم و اتفاقی یه سری هم به سایت رهبری زدم و اونجا  یه فتوا عجیب و به نظر من *******  از رهبری دیدم . این فتواش بود که در جواب یکی اینطور فرمودن:

دختر بچه‏اى را به فرزندى قبول كردم حال به دنبال راه حلى هستم كه آن را محرم نمايم.
ج: مى‏توانيد آن دختر را با وجود مصلحت و اذن حاكم شرع به عقد موقت پدر خود در آوريد.

من هم اتفاقا در این باره یه داستانی رو پیدا کردم که اگه این حرف رهبر رو یه خورده کش بدیم به کجا  میرسیم.

دخترم زن پدرم بود

پزشك قانوني به تيمارستان دولتي سركشي ميكرد. مردي را ميان ديوانگان ديد كه به نظر خيلي باهوش ميآمد. او را پيش خواند و با كمال مهرباني پرسيد كه: شما را به چه علت به تيمارستان آوردهاند؟

مرد در جواب گفت: آقاي دكتر! بنده زني گرفتهام كه دختر هجدهسالهاي داشت. يك روز پدرم از اين دختر خوشش آمد و او را گرفت و از آن روز، زن من مادرزن پدر شوهرش شد. چندي بعد دختر زن بنده كه زن پدرم بود پسري زاييد. اين پسر، برادر من شد زيرا پسر پدرم بود.

اما در همان حال نوه زنم و از اينقرار نوه بنده هم ميشد و من پدر بزرگ برادر ناتني خود شده بودم. چندي بعد زن بنده هم زاييد و از آن روز زن پدرم خواهر ناتني پسرم و ضمنا مادر بزرگ او شد. در صورتي كه پسرم برادر مادربزرگ خود و ضمنا نوه او بود.

از طرفي چون مادر فعلي من، يعني دختر زنم، خواهر پسرم ميشود، بنده ظاهرا خواهرزاده پسرم شدهام. ضمنا من پدر و مادر و پدربزرگ خود هستم، پسر پدرم نيز هم برادر و هم نوه من است!

آقاي دكتر!‌ اگر شما هم به چنين مصيبتي گرفتار ميشديد،قطعا كارتان به تيمارستان ميكشيد

 

 

 

*** من که اصلا این نظر رهبر رو قبول ندارم ***

میشه در این مورد شما نظر خودتون رو بگین:

اینم لینک رهبری اگه خواستین یه سر بزنین

www.leader.ir 

N نوشته شده در شنبه سی ام دی 1385ساعت 10:40 توسط هه ژار |

چند جمله از ته دل

می توانم به ديگران مهر بورزم